خودم و خودش

دریچه ای به سوی تاریخ

خودم و خودش

دریچه ای به سوی تاریخ

خودم و خودش

زیر باران باید رفت ...
دوست را زیر باران باید دید ...
عشق را زیر باران باید جست ...
هر کجا هستم باشم ...
آسمان مال من است ...
حنجره فکر هوا عشق زمین "مال من است ...
هر کجا هستم باشم ...
آسمان مال من است ...
حنجره فکر هوا عشق زمین "مال من است....

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

دزیره

سه شنبه, ۱۱ فروردين ۱۳۹۴، ۰۲:۵۰ ب.ظ

حدود چهار سال پیش این کتاب رو خریدم و مطالعه کردم. واقعا جالب و خواندنی بود

هنوز هم وقتی کتاب را در دستم می گیرم، برایم تازگی دارد. محبوب ترین کتابی که تا به حال مطالعه کردم، دزیره است. شخصیت دزیره واقعا تحسین بر انگیز بود.

نوشته پشت کتاب

رمان دزیره به صورت یادداشت های قهرمان آن «دزیره کلاری» با استفاده از اسناد و مدارک تاریخی معتبر، نوشته شده است. دزیره راه دور و دراز و پر پیچ و خمی را که از خانه پدرش در «مارسی» شروع و به قصز سلطنتی استکهلم منتهی می شود با همان روحیه بشاش و امیدوار دوران جوانی طی می کند. در برابر همه اطرافیان ،از خدمتکاران و بستگان خود تا بزرگترین رجال عصر، همان دختر ساده و بی آلایش باقی می ماند.جزئیات عادی و گاهی مضحک، از سقوط روبسپیر و ژاکوبن ها، حوادث حکومت «دیرکتوار» ،کودتای ناپلئون، دوران کنسولی و امپراطوری او تا جنگ ها و پیروزی ها و سرانجام شکست و سقوط امپراطور و بازگشت خانواده بوربن به سلطنت را با چنان دقت و صحتی در خلال ماجرای شیرین و افسانه مانند ،ترقی دزیره کلاری شرح می دهد که می توان این رمان را یک تاریخ مشروح و دقیق سال های آخر قرن هجدهم و نخستین سال های قرن نوزدهم دانست.

رمان آن ماری سلینکو در ظرف چند سالی که از انتشار آن می گذرد، به بیست و چهار زبان ترجمه شده و در سراسر جهان میلیون ها خواننده علاقه مند پیدا کرده است و شکی نیست که دزیره قهرمان آن به زودی در ردیف چهره های درخشان و شخصیت های فراموش نشدنی رمان عصر حاضر قرار خواهد گرفت.


نویسنده: آن ماری سلینکو

مترجم: ایرج پزشکزاد

انتشارات:فردوس

تعداد صفحات:958

قیمت:20000 تومان


بخشی از صفحات 768 تا 770

صدای زنگوله در مغازه بلند شد. کالسکه کرایه ای منتظرم بود. وقتی سوار شدم سورچی یک روزنامه به دستم داد. خواهش کردم مرا به خیابان آنژو ببرد. در راه به یاد روزنامه ای افتادم که سورچی به دستم داده بود.

کالسکه خیلی تکان می خورد و حروف روزنامه جلوی چشم هایم می لرزید. متن استعفا نامه مجدد ناپلئون را چاپ کرده بودند:

«چون دول متحد اعلام کرده اند که امپراطور ناپلئون تنها مانع برقراری صلح در اروپاست، امپراطور ناپلئون که به سوگند خود وفادار است، اعلام می کند که از جانب خود و وارث خود از تاج و تخت فرانسه و ایتالیا صرف نظر می کند، زیرا برای هرگونه فداکاری حتی جان دادن، در راه حفظ منافع فرانسویان حاضر است.»

برای شام گوشت گوساله سرخ شده داریم. باید مواظب کیفم باشم، چون تمام اسکناس ها را در آن جا داده ام. هوا بوی بهار می دهد. اما قیافه اشخاصی که در خیابان می بینم خسته است. زن ها هنوز جلوی نانوایی ها صف می بندند و همه نوار های سفید به سینه زده اند. روزنامه ها و اوراقی که خبر تسلیم را چاپ کرده اند در جوی آب شنا می کنند. ناگهان کالسکه متوقف شد، یک عده ژاندارم سر خیابان آنژو صف بسته و نمی گذاشتند کسی وارد شود.

یک ژاندارم با صدای بلند چیزی به سورچی گفت. سورچی از جای خود پایین آمد و در کالسکه را باز کرد..

-نمی گذارند جلوتر برویم. خیابان آنژو را بسته اند. منتظر تزار هستند.

-اما خانه من در خیابان آنژو است.

سورچی موضوع را به ژاندارم گفت.

ژاندارم جواب داد: فقط اشخاصی می توانند وارد این خیابان بشوند که ثابت کنند منزلشان در این خیابان است، تازه آن ها هم باید پیاده بروند.

من پیاده شدم و پول سورچی را دادم. ژاندارم ها در دو طرف خیابان صف کشیده بودند.

خیابان خلوت بود. صدای پای من طنین می انداخت. تقریبا رو به روی خانه ام جلوی مرا گرفتند.یک گروهبان ژاندارمری، با اسب به طرف من تاخت کرد.

-عبور ممنوع است!

من سر بلند کردم. صورتش به نظرم آشنا می آمد. ناگهان به فکرم رسید که او همان ماموری است که به دستور فوشه سالها جلوی خانه ما کشیک می داد. هیچ وقت نفهمیدم که این نگهبانی جلوی خانه ما احترامی بود که به ما می گذاشتند یا مراقب ما بودند.

گفتم : بگذارید بروم ،می دانید که من در آن خانه منزل دارم.

-نیم ساعت دیگر ،امپراطر روسیه به دیدن والا حضرت پادشاهی پرنسس سوئد می آید.
عجب همین را کسر داشتیم، تزار به دیدن من می آید،تزار... 
عصبانی فرید زدم: پس بگذارید بروم. باید لباسم را عوض کنم.
اما گروهبان به من نگاه نمی کرد.پا بر زمین کوبیدم: مرا نگاه کنید، شما سالها است مرا می شناسید ، می دانید که خانه ی من آن جاست.
-اشتباه کردم، والاحضرت را با همسر مارشال برنادوت اشتباه می کردم.
فریاد زد: راه را برای پرنسس سوئد باز کنید.
عبور از میان دو صف ژاندارم ها برایم شکنجه ای بود.پاهایم مثل سرب سنگینی می کرد.

صفحه778 تا 780
خدایا، باغ من امسال کاملا متروک است و منظره درهم و ناخوشایندی دارد.
-این خانه منزل سابق«مورو» است.
تزار ناگهان چشم ها را بست، مثل آن که خاطره دردناکی را به یاد آورد.
-یک گلوله توپ هر دو پایش را خرد کرد. مورو جزو صاحب منصبان ستاد من بود، اوایل سپتامبر بر اثر این جراحت جان داد.والاحضرت این را نمی دانستد؟
سرم را به شیشه خنک پنجره فشردم.
-مورو دوست قدیمی ما بود ،دوست آن ایامی که شوهرم هنوز امیدوار بود جمهوری ملت فرانسه را حفظ کند.
با صدای خیلی آهسته حرف می زدم، من و تزار روسیه ،تنها به پنجره تکیه کرده بودیم. حتی تالیران نمی توانست گفت و گوی ما را بشنود.
-و به احترام این جمهوری است که شوهر شما زیر بار نقشه من نمی رود خانم؟
من ساکت ماندم و با تبسم گفت: جواب ندادن هم خود جوابی است.
ناگهان، به یاد موضوعی افتادم و احساس کردم خشم وجودم را فرا گرفت:
-اعلحضرتا...
به طرف من خم شد.
-بله دختر عموی عزیز؟
-اعلیحضرا، شما به شوهر من نه فقط تاج و تخت فرانسه را پیشنهاد کردید، بلکه به او وعده یک گراندوشس هم دادید.
-می گویند دیوار گوش دارد.اما متعجبم که دیوار های ضخیم قصر آبو هم گوش داشت باشد...
خندید و ادامه داد:می دانید شوهرتان به من چه جوابی داد والاحضرت؟
من ساکت ماندم. دیگر عصبانی نبودم بلکه به شدت احساس خستگی می کردم.
-ولیعهد سوئد به من جواب داد:مگر نمی دانید من زن دارم؟ و ما دیگر به این موضوع اشاره نکردیم.حالا خاطر جمع شدید والاحضرت؟
-اعلیحضرتا من نگران نبودم.لا اقل از این بابت نگران نبودم.
-اگر زودتر افتخار آشنایی شما را پیدا کرده بودم هیچ وقت آن پیشنهاد را به ولیعهد نمی کردم.مقصودم پیشنهادی است که در قصر آبو به او کردم.
برای دلداری او گفتم:شما این پیشنهاد را با حسن نیت کردید.
-زن های فامیل من که در این پیشنهاد مورد بحث بودند بدبختانه خوشگل نیستند. در عوض شما دختر عموی عزیز ...
پایان جمله در میان صدای مهمیز ها گم شد.
مدتی بود که در پشت سر مهمان عالی قدر من و همراهانش بسته شده بود اما من بی حرکت میان سالن ایستاده بودم و علت فقط این بود که از فرط خستگی نمی توانستم از جا تکان بخورم.

موافقین ۲ مخالفین ۱ ۹۴/۰۱/۱۱

نظرات  (۱۱)

۱۳ فروردين ۹۴ ، ۲۳:۰۳ سهیلا (کاتارسیس)
فکر میکنم برای من بهتر باشه رمانهای تاریخی بخونم تا خود تاریخ رو. در کل هر چیزی رو در قالب داستان بخونی هم دلچسب تر هست و هم بهتر در حافظه می مونه.
ممنون بابت معرفی کتاب دوست خوبم. فقط اسم کتاب چطوری تلفظ میشه؟! دَزیره، دُزیره...
بی صوادم دیگه! :)
پاسخ:
سلام بانو
بله همین طوره. رمان های تاریخی هم بار تاریخی خوبی دارند و هم دلچسب و شیرین اند.
خواهش می کنم خانوم ، دِزیره.
بی صواد! شما؟؟ :))
سلام سنابانو
خیلی خوبه که با یک رمان کلی از تاریخ فهمید. کاش کمی به تاریخ و جغرافی علاقه داشتم! نمی‌دونم چرا از اولش درس‌هایی مثل ریاضی و زبان و شیمی‌ و امثالهم رو عاشقانه می‌خوندم ولی تاریخ جغرافی خوندنش برام مثل مرگ بود :(
تاریخ رو فکر کنم دلیلش اینه که از جنگ و خونریزی و سلطه‌طلبی بدم میاد ولی جغرافی؟؟؟

پاسخ:
سلام خانوم
شما دروس مفهومی رو دوست دارید برای همین علاقه ای به تاریخ و جغرافیا ندارید اما من برعکس شما عاشق این دروس و فراری از ریاضی و فیزیک و زبان(شیمی رو عجیب دوست داشتم) حالا جالب این جاست تمام زبان های خارجی رو به جز انگلیسی دوست دارم
اصلا زیبایی تاریخ به همین جنگ ها و سلطه جویی هاست. :)
سپاس از حضورتون

سلام.امیدوارم ایام نوروز بهتون خوش گذشته باشه.حدود 20 سال پیش یه دوستی به نام آقا وحید داشتم که بچه باحالی بود.یادمه یه مدت افتاده بود توو نخ رمان خوندن.هی میرسید بهم میگفت:فرهاد!دزیررو خوندی؟...اونقد بهم گفته بود که هنوز بعد از بیست سال یادم نرفته.اما آخرشم دزیررو نخوندم.ممنون از اینکه منو یاد خاطرات خوبم انداختید.

پاسخ:
سلام، ممنونم دوست گرامی
خوشحالم با این پست شما رو یاد خاطرات خوبتون انداختم
سبز باشید

۱۷ فروردين ۹۴ ، ۰۰:۰۲ ☜انجمن علمی IT دانشگاه علمی کاربردی بیرجند1☞
ﺩﻋﺎ کنیم هیچکس ﺩﻟﺶ ﻧﮕﯿﺮﻩ، ﺍﮔﻪ ﻫﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺧﺪﺍ ﯾﻪ ﻫﻢ ﺻﺤﺒﺖ ﺧﻮﺏ ﺑﺬﺍﺭﻩ ﺳﺮ ﺭﺍﻫﺶ!
ﺩﻋﺎ کنیم ﻫﯿﭽﮑﺪﻭممون ﺍﺷﮑﯽ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﺵ ﻧﯿﺎﺩ، ﺍگرم اﻭﻣﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺑﺎﺷﻪ!
ﺩﻋﺎ کنیم هیچکس ﺩﻟﺶ ﭘﺮ ﻧﺸﻪ، ﺍﮔﻪ ﻫﻢ ﭘﺮ ﺷﺪ ﭘﺮ ﺑﺸﻪ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ، ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ!
ﺩﻋﺎ کنیم هیچکس ﻧﺎ ﺍﻣﯿﺪ ﻧﺸﻪ، ﺍﮔﻪ ﻫﻢ ﺷﺪ ﺧﺪﺍ ﺯﻭﺩ ﯾﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻬﺶ ﺑﺪﻩ!
ﺩﻋﺎ کنیم ﻫﺮ ﮐﯽ ﻫﺮ ﭼﯽ ﺗﻮ ﺩﻟﺶ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﻬﺶ ﺑﺮﺳﻪ!
ﺩﻋﺎ کنیم حکمت خدا با آرزوهامون یکی باشه...
سلام
روز مادر مبارک سنا بانو :-) 
پاسخ:
سلام
ممنونم بانو :)
سلام سنا خانم
خوبین؟
میلاد حضرت فاطمه زهرا و روز زن مبارک...
پاسخ:
سلام
ممنونم دوست گرامی
سبز باشید
یه چیزی بگم ولی نخندین
تا الان فک میکردم دزیره پسره!!! نگو دختر بوده
تازگی به طور کاملا اتفاقی یه کتاب به دستم رسید خیلی لذت بردم از خوندنش...
اون کتاب زندگی شهید ستاری به روایت همسرش { خلبان ستاری}
قلمش خیلی خاص بود
پاسخ:
چه جالب :)
کتاب زندگی شهید ستاری رو نخواندم، اما باید کتاب خوبی باشه

سپاس از حضورتون

مدتی این کتاب رو هدیه گرفتم اما تا حالا نخوندمش. این مطلب تحریکم کرد برم کتابم رو بخونم. مرسی


پاسخ:
مطالعه این کتاب خیلی لذت بخشِ.
خواهش می کنم دوست عزیز
سلام چه جالب دوستم خیلی از این کتاب تعریف می کرد اما چون همیشه می گفت اوژنی مونده بودم دزیره کیه. تازگی ها که این کتاب رو خوندم فهمیدم حکایت چیه
واقعا کتاب خوبی بود'مطلب خوبی بود ممنونم
پاسخ:
سلام
خواهش می کنم دوست گرامی
سلام سنا بانو

عیدتون مبارک :)
پاسخ:
سلام خانوم، سپاسگزارم

عید شما هم مبارک :)
یه سوال این کتاب بر اساس واقعیته
پاسخ:
بله 
این کتاب بر اساس زندگینامه دزیره کلاری است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">