خودم و خودش

دریچه ای به سوی تاریخ

خودم و خودش

دریچه ای به سوی تاریخ

خودم و خودش

زیر باران باید رفت ...
دوست را زیر باران باید دید ...
عشق را زیر باران باید جست ...
هر کجا هستم باشم ...
آسمان مال من است ...
حنجره فکر هوا عشق زمین "مال من است ...
هر کجا هستم باشم ...
آسمان مال من است ...
حنجره فکر هوا عشق زمین "مال من است....

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

هیپاتیا

شنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۳، ۰۳:۰۱ ب.ظ

یکی از مشهور ترین استادان بیزانسی فیلسوف و ریاضی دان قرن پنجم هیپاتیا بود که پیرو فلسفه افلاطون بود و در تمام زندگی اش در اسکندریه اقامت داشت.به گفته یک تاریخ نگار بیزانسی قرن پنجم به نام سقراط، این خانم «از دیگر فیلسوفان زمان خود بسیار پیشی گرفته بود»

و در خصوص موضوعات متنوعی چون نجوم ،هندسه فضایی و حساب مطلب می نوشت.

هیپاتیا علاقه مند بود درباره افلاطون و ارسطو در گوشه و کنار خیابان برای هر کس که گوش می داد سخنرانی کند و شهرت او چنان بود که شاگردانش از سراسر امپراطوری می آمدند.اما او هنوز به خدایان قدیمی یونانی و رومی اعتقاد داشت و این دانشور برجسته به خاطر عقاید مشرکانه اش در چهل و چند سالگی به دست گروهی از افراد متعصب، وحشیانه به قتل رسید.

پدرش تئون صاحب کرسی استادی دانشگاه بود او یک خورشید گرفتگی وماه گرفتگی کامل راثبت کرد وبعدها به سبب شرحهایی که به برخی ازآثارمهم نجوم وریاضیات یونانی مخصوصا «جدولهای آسان» بطلمیوس و اسطـرلاب نوشت به به سمت ریاست دانشگاه اسکندریه انتخاب شد. او از ریاضی‌دانان مشهور و استاد دانشگاه اسکندریه بود.تئون،استاد ،معلم خصوصی وهم بازی دخترش بود.عشق او به زیبایی،شعر ،فلسفه وریاضیات به دخترش نیز سرایت کره بود.اومی گفت: ریاضی زبان شعراست،هر ریاضی دانی ناخواسته یک سخنور وشاعراست. 

پدر همه جزئیات زندگی ودقایق اوقات هیپاتیا رابرنامه ریزی ومدیریت کرد او تعلیماتی کامل و منظم در هنر، ادبیات، علوم،ریاضی و فلسفه نیز دید. و به ورزش‌هایی چون سوارکاری و شنا وکوهنوردی پرداخت. دوران کودکی هیپاتیا بیشتر در موزیوم سپری گشت ،او ساعتها درکنارپدرش مطالعه می کرد به بحث هایی که بین پدروهمکارانش پیش می آمدگوش داده ودرسخنرانیهایی که درسالن های بزرگ برگزارمی شد شرکت می کرد.دخترم حق فکر کردن برای خودت حفظ کن زیراحتی غلط فکرکردن بهتراز هرگز فکر نکردن است.

او نه تنها ازپدرمی آموخت بلکه در کناراوکارهم می کرداودرویرایش بسیاری ازمتون قدیمی ریاضی وستاره شناسی پدرراهمراهی می نمود هی پاتیا وقتی پدر را در سیری بر سینتاکسیس (یا المجسطی) بطلمیوس ویا تهیه متن تجدید نظر شده عناصر (عناصر تقریباً تمام نوشته های بعدی اقلیدس به شمار می آید ) اثر اقلیدس یاری داد پدر درحاشیه کتاب ذکرکرد که تمام فصول را هیپاتیا دخترریاضیدانم بازبینی کرده است.

روزی هیپاتیا به تئون گفت: پدر!دلم سفر می خواهد …نه برای رسیدن به نقطه ای …فقط برایِ رفتن از خطی به خط دیگر ، دنیابزرگترازاسکندریه وآسمان وسیعتراززمین است تنها با خواندن کتاب های مختلف ومشاهدات است که میتوانم به روشنایی برسم،اینجابرای فهمیدن رازآسمان کافی نیست باید علم ستاره شناسی وریاضی رادرخارج ازشهر یادبگیرم؛پدرنیز باچشمانی آشکبار آتن و ایتالیا راپیشنهاد دادوگفت: ارمغان وسوغات سفر دراین دوشهرمتمدن، جز خرد و حکمت نیست .

شهرت و محبوبیت وی درفلسفه وریاضی و...آنقدر پر آوازه گردید که مرز هارامی نوردید، همه جا سخن از هی پاتیا بود او پیوسته همانند مردان بالاپوش و ردای بلند دانشگاهی گشادی به تن می کرد وتاجی ازبرگ درخت غاربه سرداشت موهای بلندش حلقه حلقه درپشتش رها شده بود این تاج را دانشگاه آتن همه ساله به دانشجویان فارغ التحصیل برترش اهدامی کرد و از هرلحاظ به استادی خردمند شبیه بود،در بازگشت از سفر از او برای تدریس در دانشگاه اسکندریه در رشته فلسفه و ریاضیات دعوت شد
بانو تقریباً به مدت ده سال در اروپا سفر کرد و هرجا می رفت به خاطر زیباییش مورد ستایش قرار می گرفت بخشی از محبوبیت بانو به دلیل ذهن تیزبین وخردبی همتای او بود ولی بیشتر مردم اورا به خاطر زیبایی ونیز رفتارمودبانه وحسن معاشرتش دوست داشتند بدین سان ستایش گران فراوانی داشت که غالباً احترام آنها به اوتبدیل به دلباختگی می شد اوشبیه آتنا الهه یونانی بود صورتی کاملاً یونانی وگیسوان پرپیچ وخم بلندی داشت اوچنان زیبابود که همه شاگردانش عاشقش می شدندو اینکه پیشنهادهای ازدواج بسیاری از جانب شاهزادگان ، فلاسفه وسرداران بزرگی داشت را رد می کردوآنها ناامیدمی ساخت اومی کوشید تا تمام مهارت سخندانی خویش را به کارگیردتا آنهاراازاین شیفتگی بازدارد ودرعوض آنها را روی ریاضی ،فلسفه واندیشیدن متمرکز کند اماعده ای بودند که دست برنمی داشتند. روزی یکی از این شاگردانش به نام اُریستیس که سرداربزرگ وفاتحی بود عشقش را به هیپاتیا برای چندمین بار ابراز میکندوبانودرجواب می گوید: در عهدی که مردان از سایه زنان می‌گریزند و نزدیکی و همنشینی با آنان یک گناه به حساب می آید ، حتی برخورد با آنها در کوچه و خیابان و سخن گفتن با آنها، اگر چه مادر، همسر و یا خواهر باشند متحمل رنج و سختی است تاکنون دراین شهر با کسی را نیافته ام که به اندازه ” تنهایی ” شایسته رفاقت وهمسری باشد بانو با اینکه پیشنهادهای ازدواج بسیاری از جانب شاهزادگان ، فلاسفه وسرداران بزرگی داشت آنها را رد می کرد، او هیچگاه به خواستگاری که ذهن و فلسفه او با ذهن وفلسفه خودش برابری کند، برخورد نکردیا گویا برای او همسرمناسب و همتایی وجود نداشت.. وهمیشه می گفت :« هرکس نویسنده داستان خودش درباره عشق دارد.همه ما داستان ایده‌آل خاص خود را داریم.من با حقیقت ازدواج کرده ام» او ترجیح می داد خود را وقف فلسفه و ریاضیات کند این جمله زیبای بانو قبل از آن که نشان دهنده طفره وتعلل اودر ازدواج باشد، اصالت ومنش او را می رساند

در آن زمان اسکندریه از مراکز مهم مسیحیت بود و تفکرات دیگر با عنوان کافرکیشی به شدت سرکوب می‌شدند. دانش‌هایی که هیپاتیا بر روی آن‌ها کار می‌کرد از دید روحانیون برای مردم مضر و گمراه کننده بود و این‌که یک زن به فلسفه و ریاضیات بپردازد غیرقابل تحمل بود. هیپاتی توسط «سیریل» اسقف شهر اسکندریه متهم به جادوگری و توطئه علیه مسیحیت شد. در یکی از روزهای ماه مارس سال ۴۱۵ میلادی مردم خشمگین که اسقف سیریل آنهاراتحریک کرده بود به رهبری پیتر نامی که قاری کلیسا و نایب نوحه خوانی بود روانه کلاس درس هیپاتیا شده بودند و زمان این کار الهی را شنبه پیش ازشکرگذاری قراردادند یعنی زمانی که مسیح با افتخاروارداورشلیم شدند، شاگردان ازبانو خواهش کردند که با آنهابه پناهگاهی برود اماهیپاتیاگفت: مانند موشها به سوراخها و زیرزمین ها فرارنخواهم کرد.اینجابهترین پناهگاه من است بربلندای این کتابخانه کوچک سالهاست که مشق دانایی وتحریر اندیشه‏ می کنم. بی خود خودتان را اینگونه خسته نکنید من در سر اعتقادات خودمحکم ایستاده ام ولحظه ای عقب نشینی نخواهم کرد وهر روز پرشور تراز روز قبل با انگیزه والاتر ادامه خواهم دادمرا از نوشتن هراسی نیست من معتقد به معجزه کلماتم حتی اگربندبندم راازهم بگسلند،اینجا بهترین سنگر من است و من در همین سنگر خواهم ماند.

دریک لحظه اوباش وولگردها به درون کلاس ریختند.آنها ناسزا ‏گویان نام هیپاتیا را بر زبان داشتند.در یک چشم برهم زدن شاگردان وفاداری‏ که او را در پناه گرفته بودند کشته شدند. سپس شورشیان معجر ابریشمین را از سر بانو پاره کردند وردای دانشگاهی اش راگسستند وتاج برگ غار راازسرش برداشتند و گیسوان عطرآگین و انبوهش را گرفتند ودرحالی که موهایش رامی کشیدند بانو را ازکلاس درس تا کلیسای شهر بردند رهبران این مردم عادت داشتند مخالفانشان را درخیابانها می کشیدند ؛در میان راه نیز شورشیان ابتدا دستان پرتوان وی را که همواره بدان وسیله به ساده کردن وهمه فهم کردن ریاضیات وفلسفه می پرداخت، شکستند. سپس لباسش را پاره پاره و برهنه اش کردند ،شلاقش زدند آنها چندین کوزه وفنجان سفالین کلیسا را برسنگ های کف کوباندندوبا تکه های آن بارها وبارها برسروتن هیپاتیا زدندو سرتا پا ی او را با سنگ و چوب زخم دار ساختند و بدنش را زیر ضربات سخت خرد کرده بودندتا به کلیسا رسیدندسپس دسته جمعى ویکباره به او حمله کردندو از زمین سنگ ها برداشتندآنقدر بر او زدند که تندیسی ازسنگ به وجود آمد تا مردم شهر از این حادثه ناگوارخبردارشدند،یکی از بزرگترین زنان تاریخ با وضعی ناخوشایند ،در زیر آوار سنگها له شد و خون آلود جان داد... لحظه ای بعد تنها همراه او پروانه ای بود که پر پر زنان شانه به شانه اش می آمد وآخرین کتابداراز کتابخانه اسکندریه جداشد .

بعدازآن نوبت به چاقوهای صدفی جهالت و بی خردی رسید، تا بدان وسیله پوست تنش را کندند ودرپایان جسد بی جان این مظهر مقاومت در راه بالابردن پرچم دانش و آگاهی برروی خرمنی ازحقارت، فرومایگی و تعصب کورمذهبی کلیسای آن زمان؛ گوشت تنش راتراشیدند واز استخوان جداکردند وتکه تکه کردند وتکه تکه های آن رادرکوچه های اسکندریه به هرسو گرداندند و آنگاه به آتش سپردندو درسینارون (محل سوزاندن اجسادمردگان)سوزاندندومراقب بودندهیچ کس خاکسترش رامطالبه نکند سپس خاکستر رادر رودخانه ریختندو ازآن پس فاتحانه سرودخواندند وآواز شادمانی سردادندگویی مرگ او فصل بزرگی در تاریخ بود. فردای آنروز سیریل ریاکار از طرف کلیسا تلاش بسیارکرد تا ازبانو هیپاتی چهره یک قدیسه شهید ساخته وزندگی وی را برای تنظیم زندگینامه یکاترین اسکندرانی، قدیسه افسانه ای دنیای مسیحیت ، مورد استفاده قرار دهد.

این بانوی بزرگ خدمات بسیار برجسته ای در زمینه های نجوم ، فلسفه و ریاضیات انجام داد.
واقعا جای تاسف داره که بانویی بزرگ همچون هیپاتیا تنها به دلیل استواری بر روی عقایدش کشته شود. عقایدی که جز شخصی ترین مسائل بشری است.



برگرفته از کتاب«هیپاتیا دختر خورشید،فرزند زمین»نوشته بهرنگ داوودی حموله


موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۳/۰۶/۲۲

نظرات  (۹)

۲۲ شهریور ۹۳ ، ۱۹:۱۴ ارمیا (Jeremiah)
ممنونم دوست عزیز.
پاسخ:
خواهش می کنم جناب ارمیا
عالی بود...
در طول تاریخ جهالت فرومایگان دنباله رو و بی فکر و شعور جان انسان های بزرگی زیادی رو گرفته... کسانی که به خیال خودشون راه درست رو میرن ولی کاملا در گمراهین { و این همون عبرت و پند تاریخه}

انسان های قبل از هر دین و مذهبی که دارن ابتدا انسانند و باید اول از همه به انسانیت و وجود خودشون احترام بگذارند
پاسخ:
هر فردی با هر دین و مذهبی،نخست یک انسان است و باید به عقاید هم نوع خود احترام بگذارد
واقعا تاسف آوره که بسیاری از بزرگان تاریخ تنها به خاطر عقایدشان به طرز فجیعی کشته و یا زندانی و شکنجه شدند.
اگر افراد انسانیت را بر عقاید خود ترجیح می دانند ،بسیاری از فجایع تاریخ رخ نمی داد

پایدار باشید
۲۳ شهریور ۹۳ ، ۱۵:۰۹ فرهاد بابایی

سلام.از لطفتون ممنونم.وبلاگ شما بی نظیره.یه وبلاگ خاص  با مطالب خاص که مورد علاقمه.من هم شما رو لینک کردم.موفق باشید.سر فرصت مطالبتون رو میخونم.مطمئنم که خیلی وقتا به درد میخوره.

پاسخ:
سلام
شما لطف دارید
خوشجالم که از وبلاگم خوشتون اومده
سپاس از حضورتون
پایدار باشید
سلام . وقت نمیکنم همشو بخونم و بعدن میام بیشتر میخونم ! ولی اینکه این خانم با وجود پیرو افلاطون بودنش به خدایان باستانی اعتقاد داشته عجیبه . مگر خود افلاطون همچین عقیده ای داشت ؟ ! 


پاسخ:
سلام
افلاطون در 427 پیش از میلاد در آتن متولد شد
پیش از میلاد مسیح مردمان روم و یونان باستان به خدایان اساطیری اعتقاد داشتند و در زمان افلاطون و ارسطو اعتقاد داشتن به این الهه ها و خدایان کاملا عادی بوده هیپاتیا در 370 پس از میلاد متولد شده و اسکندریه در آن زمان کانون مسیحیت جهان بوده و در آ زمان بودند کسانی که هنوز هم به خدایان باستان اعتقاد داشتند و هیپاتیا یکی از آن افراد بود

خب شما خیلی کلی حرف میزنید ... من بحثم مردم یونان باستان نیست بلکه خود افلاطون و ارسطو و دیگر فیلسوف های اون زمانه . چطور ممکنه کسی که برای ساده ترین مسائل به دنبال دلیل فلسفی و معقوله بیاد و بگه من زئوس رو قبول دارم و ایمان دارم که هر وقت رعد و برق میاد ، به معنی اینه که زئوس از جعبه ی کنار دستش چهار تا صاعقه برداشته و پرتاب کرده ! 

پاسخ:
من مسائل رو از جنبه ی تاریخی بررسی می کنم نه از نظر فلسفی
افلاطون و ارسطو که برای کوچک ترین مسائل دلیل منطقی و فلسفی می آوردند حتما در باب دین و اعتقاد به دوازده ایزد المپ نشین نیز دلایل عقلانی و منطقی خود را داشته اند
مثلا مسئله ی رسیدن به سعادت در هر دین جایگاه ویژه ای داره و مطلب زیر درباره ی عقیده ی افلاطون در این باب است،

افلاطون بر این باور بود که عمل نیک مبتنی بر شناخت نیکی است و اگر کسی نیکی را تشخیص دهد، هیچ‏گاه مرتکب بدی نخواهد شد؛ از این ‏رو، حسن اخلاقی، نتیجه علم و شناخت است. البته مراد وی از علم به نیکی، نیکی حقیقی و خیر حقیقی است که در عالم مثال وجود دارد. آشنا شدن به مثال خیر، کوششی است در جهت نزدیک شدن به عالم ماوراء طبیعی و آشنا شدن و همدم نمودن نفس انسانی با مُثُل و حقایق اشیا.

افلاطون معتقد بود: آدمی دارای روانی سه ‏گانه است یا به عبارت دیگر، روح و نفس دارای سه قوّه شهویه، غضبیه و عاقله بوده و هر یک از جنبه‏ های سه ‏گانه انسان، فضیلتی متناسب با آن دارد.

سعادت از نظر افلاطون خیر اعلاست. وی خیر اعلا را برای انسان تأیید می‏کند و آن را مطلق، ابدی، غیرقابل تغییر، شناختنی و عقلانی می‏داند. نزد او، خیر اعلا برای موجودات انسانی، سعادت یا رفاهی است که با ارضای سه جزء نفس و به کمال رساندن قوای غیرعقلانی نفس تحت حاکمیت عقل به دست می‏آید. برای رسیدن به چنین سعادتی، باید ابتدا بافضیلت شد. فضیلت و سلوک درست زیستن از نظر او، کنشی است که از شناخت برمی‏خیزد؛ شناخت روح با قوای سه‏گانه‏اش، صورت‏ها و مثال نیکی. البته معدود افرادی به چنین شناختی دست می‏یابند و اینان موظّفند رفتار دیگر اعضای جامعه را مهار و اصلاح کنند. افلاطون هرگونه شناختی را موجب کسب فضایل نمی‏داند، فقط شناختی را کارساز می‏داند که در پرتو نور مثال خیر، فراهم آمده است

افلاطون معتقد است: فضیلت با سعادت مساوی نیست، بلکه سعادت پس از فضیلت مطرح می‏شود


برگرفته از: دفتر همکارى حوزه و دانشگاه، فلسفه تعلیم و تربیت، ج ۱، ص ۱۶۷٫

بخش اعظمی از این جوابی که شما دادید از هر وجهه ای بهش نگاه کردم دیدم ربطی به حرف من نداشت 
( البته تنها ربطش کلمه ی "افلاطون" بود )
راستی میتونید برای این حرف خودتون مدرک ارائه کنید ؟ من که هرچی توی نت گشتم نتونستم راجع به عقیده ی این فیلسوف در باب خدایان خیالی المپ نشین پیدا کنم ، خدایانی که توسط ذهن مردمان باستان در قبال مشاهده پدیده های طبیعی ای که آن زمان بشر جوابی برایشان نداشت به وجود آمدند . 

مطالعه کتاب میتونه عقاید یک شخص رو زیر و رو کنه ! ولی یک خواننده ی محاسبه گر و تحلیل گر به جای اینکه مغز خودش رو خالی کنه و نوشته های کتاب رو کپی پیست کنه توی مغزش . میاد داشته های خودش را با کتاب مقایسه میکنه و هرجاش که با منطقش مطابقت داشت میپذیره . 

پاسخ:
دوست گرامی نخست باید بگم که پاسخی که من دادم بی ربط به سخن شما نبوده
ما از یک آیین و دین پیروی می کنیم تا به سعادت برسیم من دیدگاه افلاطون رو از نظر رسیدن به سعادت بررسی کردم
فلسفه و منطق افلاطون راهی برای بهتر زیستن در این جهان را ارائه می دهد
در ضمن من ادعایی نکردم که بخواهم برای اثباتش مدرک بیاورم
من گفتم که افلاطون حتما برای پذیرش این خدایان دلایلی را داشته، حتی عادی ترین مردم هم از عبادت خداوند"در جهان باستان هم برای پذیرش خدایان"  دلیلی منطقی برای "خود" دارند.
من مباحثه ی شما رو به خوبی درک می کنم اما اطلاعات من صرفا در حد مطالعه ی چند کتاب و مقاله درباره ی افلاطون و ارسطو است و راستش برام مهم نیست که افلاطون چه دیدگاهی به آیین باستانی داشته چرا که به نظرم پذیرش یک آیین تنها مربوط به خود فرد است اما چیزی که برای من اهمیت داره عقایدش درباره ی جامعه ی آرمانی و سیاستِ
بهترِ دیدگاهتون رو در یک وبلاگ فلسفی مطرح کنید تا به نتیجه ی دلخواه برسید
خب ممنون که پاسخهایتان عاری از عصبانیت است . 
شما ادعایی ندارید ؟ پس چرا این را میگویید ؟ :
 " حتما برای پذیرش این خدایان دلایلی را داشته "
 ایشون به چنین اساطیری عقیده نداشتند و شما هم بر مبنای تفکر خودتون این حدس رو میزنید که چون در اون زمان زندگی میکرده پس حتمن عقیده داشته . 

در نهایت ! نظرات افلاطون راجع به رستگاری و آرمان شهر خیالی اش برای من اهمیتی نداره . 
پاسخ:
نمی دونم منظور شما کنایه بوده یا این که جدی فرمودید لاکن من جدا عصبانی نبودم و اگر عصبانیتی رو دیدید ببخشید
دوست عزیز من هرگز ننوشتم که افلاطون حتما این خدایان اساطیری را می پذیرفته اگر نخستین دیدگاه خودتون رو بررسی کنید و پاسخ من رو می بینید
من نوشتم که افلاطون در 427 پیش از میلاد متولد شده و اعتقاد به خدایان اساطیری کاملا در آن زمان عادی بوده
دومین دیدگاهتون رو بررسی کنید در پاسخ شما نوشتم که حتما در باب دین و اعتقاد به دوازده ایزد المپ نشین دلایلی منطقی رو داشته اند
اما سومین دیدگاهم حق با شما است اما پاسخ من برای دیدگاه دوم بود نه سوم و شما الان پاسخ دیدگاه سوم رو مطرح کردید
" حتما برای پذیرش این خدایان دلایلی را داشته "
من نه در کتب و نه در مقالات مطلبی رو مبنی بر دین افلاطون مطالعه نکردم و منظورم از این"حتما" این بود که حتما برای پذیرش هر مسئله ای دلیلی دارد حتی اگر به خدایان اساطیری اعتقاد داشته باشد.متاسفانه مشکل تایپ اینه که انسان نمی تونه منظورش رو درست مثل مکالمه بیان کنه و بالاخره سوئ تفاهم و یا برداشتی متفاوت انجام میشه

در پایان باید ذکر کنم که به هیچ عنوان منظورم از ذکر این جمله که عقیده ی افلاطون درباره ی آیین باستانی برام مهم نیست ،بی احترامی به دیدگاه شما نبوده تنها عقیده ی خودم رو بیان کردم چون پذیرش دین به قلب انسان بر میگرده و جز یکی از خصوصی ترین حقوق بشر است و تمایلی به نقد و یا مباحثه در این باب نداشتم بلکه عقایدش در باب سیاست و جامعه ی آرمانی اش برایم مهم است که خدمتی به جامعه ی بشری کرده "واقعا مطالعه ی عقایدش در این باب برام جالب و جذابه"
در کل اگر منظور بحث های شما رو متوجه نشدم و اگر جایی این طور برداشت کردید که به دیدگاه شما بی احترامی کردم از شما عذر می خواهم

نه منظورم کنایه نبود ( به قول خودتون این از مشکلات تایپه )
مهربانم! کتابداران در غربت سکوت می میرند. به قلب سرشته‌هایم بیهود‌ه ننگر این «پرنوشته»‌های خیس را یک «کتاب دار عاشق » کتابت نمود‌ه است‌...! 
زبان کود‌کان هرگز به د‌روغ باز نمی‌شود هنگامی که باآن قلم برای اولین‌بار برطوماری نوشتم:  د‌وستت د‌ارم.

حروف درهم ریخته قلبم در دوستت دارم خلاصه می شوند.

اینها گوشه ای ازجملات هیپاتیاست  !!!! کتابی که هر کتابخوانی یکبار باید بخواند وازآن لذت ببرد . برای این کار ما جملات ناب برگترین کتابدار اسکندریه را به صورت یک برنامه درآوردیم ودراختیار شما قراردادیم!!لطفا اطلاع رسانی کنید !برای دانلود لطفا به لینک زیر بروید
http://cafebazaar.ir/app/com.seyed.hypatia/?l=fa


پاسخ:
ممنون

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">